مقدمه ای بر روانشناسی تاریخی

ترجمه: امید کفیل کاشانی

متن پیش رو ترجمه گزیده ای از بخش اول کتاب مبانی روانشناسی تاریخی ((Foundations Of Psychohistory اولین انتشار در سال ۱۹۸۲م،اثر لوید دماز (Lloyd Demause) ،یکی از روانشناسان تاریخی برجسته در آمریکا می باشد.لوید دماز مدیر انستیتوی روانشناسی تاریخی،ویراستار مجله ی روانشناسی تاریخی و رئیس انجمن بین المللی روانشناسی تاریخی می باشد....
چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۹۷
متن پیش رو ترجمه گزیده ای از بخش اول کتاب مبانی روانشناسی تاریخی ((Foundations Of Psychohistory اولین انتشار در سال ۱۹۸۲م،اثر لوید دماز (Lloyd Demause) ،یکی از روانشناسان تاریخی برجسته در آمریکا می باشد.لوید دماز مدیر انستیتوی روانشناسی تاریخی،ویراستار مجله ی روانشناسی تاریخی و رئیس انجمن بین المللی روانشناسی تاریخی می باشد.

بخش نخست:تحول کودکی
تاریخ کودکی کابوسی است که ما تازه از آن بیدار شده ایم.هرچه در تاریخ عقب تر می رویم،مراقبت از کودک کمتر شده و با احتمال بیشتری آنها کشته شده،رها شده،کتک خورده،وحشت زده شده و مورد سوء استفاده جنسی قرار گرفته اند.وظیفه ما در اینجا اینست که ببینیم چقدر از این تاریخ کودکی را با استفاده از مدارکی که برایمان بازمانده می توان بازیابی کرد.
اینکه این اصل قبلا توسط مورخان مورد توجه قرار نگرفته به این دلیل است که مدت زیادی است که تاریخ ِ قابل توجه تنها رخدادهای عمومی در نظر گرفته شده است نه خصوصی.مورخان روی شنزار های پر سر و صدای تاریخ،بسیار تمرکز کرده اند با قلعه های دلنشین و جنگ های باشکوه و به طور کل،آنچه در خانه و اطراف زمین بازی در جریان است را نادیده گرفته اند و در حالی که مورخان معمولا به جنگ های دیروز در شنزار برای یافتن علت جنگ های امروز می نگرند،ما به جای آن به دنبال اینیم که چگونه هر نسلی از والدین و کودکان مسائلی را که بعدها در صحنه زندگی عمومی ظاهر می شوند می سازند.
در اولین نگاه،این کم توجهی به زندگی کودکان عجیب به نظر می رسد.مورخان به طور سنتی به توضیح تداوم و تغییر در طول زمان متعهد شده اند و از زمان افلاطون به اینور،معلوم شده که دوران کودکی کلیدی برای این فهم است.اهمیت روابط والد-کودک برای تغییر اجتماعی به زحمت توسط فروید کشف شد؛فریاد سنت اگوستین که میگوید:به من مادران دیگری بدهید و من به شما جهان دیگری خواهم داد،توسط متفکران برای پانزده قرن بدون تاثیرگذاری بر نوشته های تاریخی منعکس شده است.البته از زمان فروید نگاه ما به دوران کودکی بعد جدیدی پیدا کرده است و در نیم قرن گذشته مطالعه دوران کودکی برای روانشناس،جامعه شناس و انسان شناس عادت شده است ولی تازه برای مورخان دارد شروع می شود.چنین اجتناب جدی ای نسبت به مطالعه دوران کودکی نیاز به توضیح دارد.
مورخان معمولا کمبود منابع را برای کمبود مطالعه ی جدی درباره کودکی در گذشته سرزنش می کنند.پیتر لاسلت با تعجب یاد می کند که چرا گروه های بزرگی از خردسالان به شکل عجیبی در تاریخ مکتوب نیستند...چیز مرموزی درباره ی سکوت این همه کودکان بغلی،نوپا و نوجوان در اظهاراتی که انسان ها در زمان خودشان درباره تجربیات شان بیان داشته اند وجود دارد...ما نمی توانیم بگوییم که آیا پدران در مراقبت از نوزادان کمک کرده اند...هیچ چیزی درباره ی آنچه توسط روانشناسان،اموزش توالت رفتن (toilet training) گفته می شود نمی توان هنوز گفت...در واقع تلاش ذهن برای یادآوری همه زمان هایی است که کودکان در دنیای سنتی در چنان تعدادی حاضر بودند،تقریبا نیمی از کل جامعه در یک شرایط نیمه محو شده ای زندگی می کردند.همانجور که جامعه شناس خانواده جیمز بوسارد می گوید: [متاسفانه،تاریخ کودکی هرگز نوشته نشده است و شکی وجود دارد مبنی براینکه با توجه به کمبود داده های تاریخی مربوط به کودکی آیا میتوان آن را نوشت.]........
نظریه روان زاد تاریخ (Psychogenic theory of history) تاریخ که در پروپوزال پروژه من طرحی مختصر از آن ارائه شد با یک نظریه جامع درباره تغییر در تاریخ آغاز شد.در آن فرض بر این بود که نیروی مرکزی برای تغییر در تاریخ نه تکنولوژی است نه اقتصاد بلکه تغییرات روان زاد در شخصیت که به علت تعاملات والد-کودک در نسل های متوالی رخ می دهد.این نظریه چندین فرضیه را شامل می شود،هرکدام باید از جهت اسناد تجربی تاریخی اثبات یا رد شود:
۱.تحول روابط والد-کودک منبعی مستقل از تغییر تاریخی را شکل می دهد.ریشه ی این تحول در توانایی نسل های متوالی از والدین در بازگشت به مرحله ی روانی کودکانشان می باشد و اینکه بار دوم که آن مسائل دوران کودکی خود را دیدند اضطراب های آن دوره را با رفتاری بهتر مدیریت کنند.این فرایند شبیه بخشی از روانکاوی است که شامل بازگشت و شانسی دوباره برای مواجهه با اضطراب های دوران کودکی می باشد.
۲-این فشار نسلی ِ متعلق به تغییر روانی،تنها خودجوش و متعلق به نیاز بزرگسال به بازگشت یا نیاز کودک به برقراری رابطه نیست بلکه علاوه بر آن مستقل از تغییر تکنولوژیکی و اجتماعی رخ می دهد.بنابراین این مورد می تواند در دوره های سکون تکنولوژیکی و اجتماعی هم رخ دهد.
۳-تاریخ دوران کودکی مجموعه ای از رویکرد های نزدیک بین والد وکودک است که هرکدام در حال پر کردن فاصله روانی بین خود هستند را کم تر می کنند کهو اضطراب جدیدی ایجاد می کنند.کاهش این اضطراب بزرگسالی منبع اصلی ِ اعمال کودک پروری در هر عصر است.
۴-یک روی سکه این نظریه که تاریخ شامل بهبود کلی در کودک پروری است اینست که هرچه به عقب برمی گردیم والدین ناکارآمدتری در رفع نیازهای درحال رشد کودک می بینیم.این نشان می دهد که مثلا اگر امروز در آمریکا کمتر از یک میلیون کودک ِ آزاردیده (abused) وجود دارد،در تاریخ گذشته زمانهایی است که بیشتر کودکان،انچه امروز به آن آزاردیده می گوییم هستند.
۵-به این دلیل که ساختار روانی همیشه باید از نسلی به نسلی دیگر از طریق مسیر باریک دوران کودکی انتقال داده شود،اعمال کودک پروری یک جامعه،فقط یک آیتم از آیتم های لیست صفات فرهنگی نیستند.
اگرچه این تالیف اولین بررسی جدی تاریخ دوران کودکی در غرب است. کار نمیتوان کرد که مورخان درباره کودکان در اعصار گذشته برای مدتی نوشته اند.با این وجود فکر میکنم که مطالعه دوران کودکی تازه در حال آغاز شدن است به این خاطر که بیشتر این آثار به شکل بسیار بدی واقعیت دوره های مورد مطالعه را تحریف می کنند.زندگینامه نویسان رسمی بدترین متخلفان هستند؛در آثار آنها کودکی،آرمانی توصیف شده و اطلاعات بدرد بخور کمی درباره ی سالهای کودکی شخص مورد مطالعه داده شده است.جامعه شناسان مورخ دست بکار ساختن نظریه هایی می شوند که تغییرات در کودکی را توضیح دهند بدون آنکه به خود رنج بررسی یک خانواده ی مشخص را بدهند چه در گذشته و چه در حال.مورخان ادبی،که کتاب را با زندگی اشتباه گرفته اند،یک تصویر تخیلی از کودکی می سازند انگار که فرد با خواندن داستان تام سایر می تواند بفهمد در خانه آمریکایی های قرن نوزدهم واقعا چه چیزی رخ می داده است......
پین که در سال ۱۹۱۶ تالیف کرد،اولین کس بود که حجم گسترده ی نوزادکشی و خشونت علیه کودکان در گذشته خصوصا در عصر باستان را بررسی کرد...
در مطالعه ی دوران کودکی در طول نسلها،مهم ترین چیز اینست که بر آن لحظاتی تمرکز کنیم که بیشترین تاثیر را بر روان نسل بعد داشته اند:
ابتدائا در آغاز یعنی اینکه در هنگامی که یک بزرگسال با کودکی که نیاز به چیزی دارد رو به رو می شود چه چیزی رخ می دهد.به باور من،فرد بزرگسال سه واکنش می تواند نشان دهد:
۱-او می تواند از کودک به عنوان وسیله ای برای فرافکنی محتویات ناخودآگاهش استفاده کند (واکنش فرافکن)
۲-او می تواند از کودک به عنوان جایگزین یک شخص مهم که در کودکی خودش بوده است استفاده کند (واکنش وارونه)
۳-او می تواند با کودک همدلی کرده برای رفع نیازهای کودک تلاش کند (واکنش همدلانه).
البته واکنش فرافکنانه برای روانکاوان که با عباراتی از فرافکنی گرفته تا همانندسازی فرافکنانه (که فرم عینی تر و نافذتر از انتقال احساسات به دیگران است) برخورد دارند آشنا هست.این وضعیتِ وسیله بودن برای فرافکنی احساسات دیگران است که برای کودکان در گذشته رایج بود.
واکنش وارونه هم همانند آن برای محققان ِ موضوع والدین ِ کتک زننده، آشنا است.در این حالت کودکان فقط برای این هستند که نیازهای والدین را رفع کنند و همیشه هم ناکامی کودکی که به عنوان والدین در نظر گرفته شده در دادن عشق است که جرقه ای برایی کتک زدن می شود.همانجور که یک مادر کتک زن گفته بود: من هیچوقت در زندگی ام عشق احساس نکرده ام.وقتی بچه به دنیا آمد،من فکرکردم که او عاشق من خواهد بود.وقتی گریه کرد،معنیش این بود که عاشق من نبود پس من کتکش زدم.
عبارت سوم،واکنش همدلانه،در این جا در یک معنای محدودتر از معنای فرهنگ واژگاندیکشنری به کار رفته است.اشاره دارد به توانایی بزرگسال در بازگشت به سطح نیازهای کودک و به درستی همانندسازی کردن با آن بدون دخالت دادن فرافکنی بزرگسال.سپس بزرگسال باید بتواند فاصله اش را با نیازها حفظ کند که بتواند نیازهای کودک را رفع کند.
واکنش های فرافکنانه و وارونه اغلب همزمان در والدین ِ گذشته رخ می داده اند که باعث اثرگذاری خاصی شده اند که من نام آن را تصویر دوگانه گذاشته ام که در این حالت کودک هم به عنوان ِ موجودی دارای تمام آرزوهای تمایلات فرافکن شده ی بزرگسال،خشونت ها و افکار جنسی او و هم به عنوان یک شخصی که نماد یا متعلق به مادر یا پدر است در نظرگرفته شده ،اینکه کودک هم بد و هم با محبت باشد...
[در گذشته] کودک هم مورد عشق است و هم نفرت،هم جایزه داده می شود و هم تنبیه،هم بد و هم با محبت.این کودک را در وضعیتی قرار می دهد که بین دو گانه ی ِتعارض می ماند...اما سیگنال های متعارض از بزرگسالانی بیرون می آید که می خواهند نشان دهند که کودک هم خیلی بد است (واکنش فرافکن) و هم خیلی با محبت (واکنش وارونه)...
اسنادی وجود دارد مبنی براینکه این استفاده از قیافه های ماسک دار برای ترساندن کودکان به عصر باستان برمی گردد.موضوع ترساندن کودکان به وسیله ی ماسک ها مورد علاقه ی هنرمندان رومی فرسکوس تا نقاشی های جک استلا می باشد...بسیاری با صحنه هایی در رمان خانم شروود،تاریخ خانواده ی فرچایلد،آشنا هستند که در آنها کودکان برای بازدید اجساد ِ آویزان و در حال تجزیه به پای چوبه دار برده می شوند و در همین حال داستانهای اخلاقی برایشان تعریف می شود کنند.چیزی که اغلب فهمیده نشدهفهمیده نشده اینست که این صحنه ها از زندگی واقعی گرفته شده اند و بخشی مهم از دوران کودکی در گذشته را شکل داده اند.کلاسها را بیرون از مدرسه در محل اعدامی ها می بردند و والدین هم اغلب آنها را به محل اعدامی ها می بردند و سپس وقتی به خانه برمی گشتند برای اینکه به کودکان آن صحنه ها را یادآوری کنند به آنها کتک می زدند.حتی یک آموزگار انسانگرا مثل مافیو وگیو که کتابهایی چند در اعتراض نسبت به کتک زدن به کودکان نوشت باید اعتراف می کرد که "اینکه بگذاریم آنها [کودکان] یک اعدام عمومی را مشاهده کنند گاهی وقت ها اصلا چیز بدی نیست".
تاثیر مشاهده ی ادامه دارمستمر اجساد در کودکان البته سنگین عظیم بود.یک دختر کوچک بعد از اینکه مادرش جسد تازه ی دوست نه ساله اش را به او به عنوان نمونه نشان داد،دختر گفت:"آنها دختر را در سوراخی عمیق می گذارند.مادر چه خواهد کرد؟".پسری دیگر در شب در حال فریاد کشیدن بیدار شد و عمل دارزدن را بر گربه ی خودش تکرار کرد...
در واقع این عشق نبود که والدین در گذشته فاقد آن بودند بلکه بلوغ عاطفی بود که نیازداشتند تا کودک را به عنوان شخصی جدا از خودشان ببینند...نمونه ی دیگری از نوزاد به عنوان مادر این باور رایج بود که نوزادان در پستانهایشان شیر داشتند که باید خارج می شد...
جابجایی ادامه دار مداوم بین فرافکنی و وارونگی،بین کودک به عنوان شیطان و به عنوان بزرگسال،یک تصویر دوگانه تولید می کند که برای خیلی از کارهای عجیبِ در کودکی در گذشته مسئول است...نمونه ای دیگر از تصویر دوگانه در ختنه کردن است.همانجور که به خوبی مشخص روشن است یهودیان،مصریان،اعراب ودیگران ختنه گاه محل خاصی از آلت پسران را ختنه می کردند.دلایل این کار متعدد است ولی همه اینها تحت پوشش تصویر دوگانه ای از فرافکنی و واکنش وارونه است.برای شروع،میگویم که این قطع عضو کودکان به وسیله بزرگسالان همیشه شامل فرافکنی و نیز تنبیه کودک برای کنترل هوس های فرافکن شده می باشد.همانجور که فیلو در قرن اول گفت:ختنه برای قطع کردن هوس هایی بود که ذهن را اسیر می کنند.برای اینکه در میان همه هوس ها،آمیزش بین زن و مرد بزرگترین هوس است،واضعان قانون سفارش کرده اند که آن وسیله ای که به این آمیزش کمک می کند باید قطع شود به این هدف که این هوس های نیرومند باید کنترل شود و نه فقط اینها بلکه همه ی هوس ها از این راه کنترل خواهد شد.
موسی مایمونیدز موافق است:
باورم اینست که یکی از دلایل ختنه کردن کاهش رابطه جنسی و تضعیف اندام تناسلی است.هدف آن محدود کردن فعالیت های این اندام و به حالت استراحت گذاشتن آن تا حد امکان بود.هدف واقعی ختنه این بود که به اندام تناسلی دردی فیزیکی بدهند نه برای تخریب عملکرد طبیعی آن یا ظرفیت فرد بلکه برای کم کردن قدرت هوس و تمایل زیاد در فرد...در تعدادی کتاب ِ غنی از اسناد بالینی،روانکاو جوزف رینگلد تمایل به مرگ در مادران نسبت به کودکانشان را بررسی کرد و دریافت که نه تنها از آنچه معمولا در نظر گرفته می شود رایج ترند بلکه آنها [تمایلات مرگ] از تلاشی نیرومند برای از بین بردن مادربودن جهت فرار از تنبیه هایی که تصور می کنند مادرانشان برآنها وارد می کنند ریشه می گیرند.رینگلد مادرانی به ما نشان می دهد که زایمان می کنند و سپس به مادر خودشان التماس می کنند که آنان را نکشند و سپس [رینگلد] ریشه تمایلات نوزاد کشی و افسردگی پس از زایمان را نه به دلیل دشمنی نسبت به خود کودک،بلکه نیاز به قربانی کردن کودک برای جلب خشنودی مادران خودشان در می یابد.کارکنان بیمارستان به خوبی از این تمایلات رایج نوزادکشی آگاهند و اغلب اجازه ی هیچ تماسی بین مادر و کودک را برای مدتی نمی دهند...اینجا ما فقط می توانیم اشاره کنیم که امیال فرزند کشی در مادران دوران معاصر بسیار رایج است همراه با تخیلاتی درباره ی خنجر زدن،قطع عضوکردن،سوءاستفاده،سربریدن و خفه کردن که در مادران تحت در روانکاوی رایج است.باورم اینست که هرچه در تاریخ به عقب باز می گردیم،امیال فرزندکشی بیشتر توسط والدین عملی شده است.
تاریخ نوزادکشی درغرب هنوز جای نوشتن داردو من در اینجا قصد پرداختن به آن را ندارم .اما با توجه به دانسته هایی کافی ای که تاکنون داشته ایم گفتنی است که برخلاف تصور معمول که نوزادکشی بیشتر یک مسئله ی شرقی است تا غربی،نوزادکشی چه نوزادان مشروع چه نامشروع عملی رایج در عصر باستان بود و کشتن کودکان مشروع در قرون وسطا داشت کند می شد ولی کشتن کودکان نامشروع به طور منظم تا قرن نوزدهم ادامه داشت...
شدیدترین و قدیمیترین فرم ترک کردن کودکان،فروش آشکار انهاست.فروش کودک در عصر امپراطوری بابل قانونی بود و ممکن است احتمالا در میان بسیاری ملت ها در عصرباستان رایج بوده استباشد.اگرچه سولون تلاش کرد که حق فروش کودکان به وسیله والدین را در آتن محدود کند،اما نامعلوم است که این قانون چقدر موثر بود.هروداس صحنه ای را نشان میدهد که به کودکی را در حال کتک خوردن به او می گفتند:تو پسر بدی هستی،کوتالوس.آنقدر بد که هیچکس نمی تواند کلمه ی خوبی درباره ی تو پیدا کند حتی اگر در حال فروختن تو باشد...
شواهد بسیاری در منابع تاریخی وجود دارد مبنی بر اینکه به کودکان در سطح عمومی غذای ناکافی به عنوان عملی عمومی داده می شد.کودکان فقیر اغلب گرسنه بوده اند حتی کودکان ثروتمند مخصوصا دختران جیره ای ناکافی و کم از غذا اجازه داشتند بخورند یا بدون گوشت می خوردند....
زندگینامه نویسان از اگوستین تا باکستر اعتراف به وجود گناه پر خوری از سوی کودکی که غذا می دزدد کرده اند اما هیچ کس فکر نکرده که اگر آنها غذا می دزدیدند به خاطر این بود که گرسنه بودند.... کودکان در کمدهای تاریک گذاشته می شدند و برای مدتها در آنجا فراموش می شدند.یک مادری پسر سه ساله اش را در کشو گذاشت.خانه ی دیگری شبیه زندان باستیل شده بود در هر کمدش مجرمی یافت می شد بعضی در حال گریه کردن و تکرار افعال زبان بودند بعضی دیگر در حال خوردن آب و نانشان.کودکان گاهی وقتها پشت در ِ قفل شده برای روزها نگه داشته می شدند.یک پسرفرانسوی ۵ ساله در حال نگاه کردن به یک آپارتمان جدید با مادرش،به او گفت:اه،نه مامان...غیرممکنه؛هیچ کمد تاریکی نداره!کجا میخای مرا بذاری وقتی بازیگوشی می کنمم؟...
کودک در عصر باستان سالهای اول زندگیش را در فضایی آکنده از سوءاستفاده جنسی می گذراند.بزرگ شدن در یونان و رم اغلب شامل مورد استفاده جنسی بودن توسط مردان بزرگتر می شد...درهرحال،نوع سوء استفاده ی جنسی مورد علاقه از کودکان،لیسیدن آلت تناسلی شان نبود بلکه آمیزش مقعدی بود...
لازم به گفتن نیست که تاثیرات این سوءاستفاده های شدید جنسی و فیزیکی بر کودکان همانجور که قبلا توصیف کرده ام سنگین بودند.من در اینجا علاقه دارم که تنها دو تا از این تاثیرات را بر کودک ِدر حال رشد بیان کنم یکی روانشناختی و دیگری فیزیکی.اولی تعداد بی شماری از کابوس های شبانه و توهم ها در کودکان است که در منابع یافته ام.اگرچه منابع مکتوب نوشته شده به وسیله ی توسط بزرگسالان که چیزی درباره زندگی هیجانی کودک نشان بدهند در بهترین حالت اندکند،هرجا که چیزی یافت شود معمولا کابوس های مکرر و حتی توهمات کامل را فاش می سازند.از عصر باستان،ادبیات پزشکی کودک به طور منظم بخشهایی داشت درباره اینکه "چگونه رویاهای وحشتناک کودکان را درمان کنیم" و کودکان گاهی وقتها به خاطر کابوس دیدن کتک زده می شدند.کودکان به خاطر ارواح خیالی،دیوها،جادوگر ِ روی بالش،یک سگ بزرگ زیر تختخواب یا انگشت کجی که داشت در طول اتاق می خزید شبها وحشت زده بیدار می ماندند...در نهایت میخواهم به این احتمال اشاره کنم که کودکان در گذشته از نظر فیزیکی به خاطر مراقبت ضعیف،عقب مانده بودند.اگرچه قنداق کردن به خودی خود معمولا تاثیری بر رشد فیزیکی کودکان اولیه ندارد اما ترکیب قنداق کردن سخت،بی توجهی و سوءاستفاده ی کلی از آنها در گذشته به نظر می رسید که اغلب چیزی را که امروز کودکان عقب مانده می دانیم به وجود می آورد.یک شاخص این عقب ماندگی اینست که در حالی که بیشتر کودکان امروز تا ده دوازده ماهگی شروع به راه رفتن می کردند،کودکان در گذشته به طور کلی دیرتر شروع به راه رفتن می کردند...
از آنجایی که برخی از افراد هنوز هم کودکان را می کشند،میزنند و مورد سوءاستفاده جنسی قرار می دهند هرگونه تلاشی جهت دوره بندی کردن مد های کودک پروری باید اول اعتراف کند بپذیرد که تحول روان زاد در سرعت اندازه های متفاوت و در خانواده های متفاوت پیش می رود و دیگر اینکه به نظر می رسد بسیاری از والدین هنوز در مد های تاریخی اولیه گیر کرده اند.همچنین تفاوت های منطقه ای و طبقاتی وجود دارند که مهمند به ویژه از عصر جدید،دوره ای که طبقات بالاتر فرستادن نوزادانشان نزد دایه را متوقف کردند و پرورش آنها را خودشان آغاز کردند.
۱-مد ِ نوزادکشی (از عصرباستان تا قرن چهارم میلادی) :برخی از واقعیتها مهمتر از واقعیت های دیگرند،و... هنگامی که والدین به طور مستمر اضطرابهایشان درباره ی مراقبت از کودکان را با کشتن آنها حل می کردند،این به طور عمیقی بر بقای کودکان تاثیر می گذاشت.برای آنهایی که اجازه یافتند تا رشد کنند، واکنش فرافکن مورد اجرا بود و واقعیت واکنش وارونه در تجاوز مقعدی گسترده به کودک مشخص بود.
۲-مد ِترک کردن (از قرن چهارم تا سیزدهم میلادی) :هنگامی که والدین پذیرفتند که کودک موجودی دارای روح است،تنها راه برای فرار از خطرات فرافکنی هایشان،ترک کردن بود.چه با دادن کودک به دایه ها،صومعه ها یا دیرها،خانواده های پرستار کودک،خانه های اشراف دیگر به عنوان خدمتکار یا گروگان یا با طرد کردن های عاطفی ِ شدید در خانه.فرافکنی به طور انبوهی ادامه داشت اما همانجور که سکس مقعدی با کودک در این دوره،کاهش نشان می دهد داشت،وارونگی هم به طور چشمگیری کاهش یافت.
۳-مد ِ دو گانه ( از قرن چهاردهم تا قرن هفدهم) :چون که کودک،کودکی که اجازه یافته بود وارد زندگی هیجانی والدین شود،...هنوز هم دارای فرافکنی های خطرناک بود،وظیفه ی والدین بود که آن را به فرم خاصی دربیاورند.از دومینیچی تا لاک ،هیچ تصویری محبوب تر از تصویر فرم دادن فیزیکی به کودک نبود که به عنوان موم نرم،گچ یا رس دیده می شدند و باید ضربه می خوردند تا شکل بگیرند.آغاز این دوره تقریبا قرن چهاردهم است که در نشر دستورالعمل های مربوط به کودک افزایشی نشان می دهد...
۴-مدِ مداخله گر (قرن هجدهم) :کاهش بسیار در فرافکنی و ناپدید شدن مجازی وارونگی اتمامی بر انتقال جابجایی مهم ِ روابط والد-کودک بود که در قرن هجدهم ظاهر شد.کودک دیگر پر از فرافکنی های خطرناک نبود و والدین به جای آن با بررسی درون کودک با اماله کردن به کودک نزیک تر شده و تلاش کردند تا بر ذهن او مسلط شوند تا بتوانند درونش،خشمش،نیازش،خودارضایی اش وعین خواسته اش را کنترل کنند.کودک کمتر خطرناک بود و همدلی واقعی با او ممکن شد و پزشکان کودک به دنیا آمدند که همراه با ارتقای کلی در سطح مراقبت از کودک به وسیله ی والدین، مرگ و میر نوزادان را کاهش داد و پایه ای برای گذار جمعیت در قرن هجدهم را فراهم کرد.
۵-مد ِ اجتماعی کردن (از قرن نوزدهم تا اواسط قرن بیستم میلادی) : همانجور که فرافکنی ها داشتند کم می شدند،پرورش یک کودک کمتر فرایندی برای تسلط بر خواسته ی او به حساب می آمد و به جای آن آموزش دادن به او،راهنمایی او به راه های درست،آموزش موافقت کردن به او و اجتماعی کردنش بیشتر شد.بیشتر مردم هنوز هم مد ِ اجتماعی کردن را به عنوان تنها الگویی می بینند که که در آن گفتمان مراقبت از کودک می تواند جلو برود و ان مد منبعی بوده است برای همه ی الگوهای روانشناختی،از کانالیزه کردن تکانه ها که مربوط به فروید است تا رفتارگرایی اسکینر.نیز اختصاصی ترین الگوی کارکردگرایی جامعه شناختی است.همچنین در قرن نوزدهم پدر برای نخستین بار توجهی بیش از یک توجه معمولی به کودک نشان می دهد،او را اموزش می دهد و حتی گاهی وقتها مادر را از انجام کارهای دشوار مراقبت از کودک آسوده می کند.
۶-مُدِ کمک کردن (از اواسط قرن بیستم میلادی آغاز می شود) :مد ِ کمک کردن شامل این موضوع می شود که کودک بهتر از والدین می داند که در هر مرحله از زندگی چه نیاز دارد و والدین را در زندگی کودک کاملا درگیر می کند به گونه ای که آنها کار می کنند تا با کودک همدلی کرده و نیازهای خاص و در حال گسترشش را رفع کنند.مد ِ کمک کردن شامل حجم زیادی از زمان،نیرو و بحث بر سر نقش والدین خصوصا در شش سال اول می شود برای اینکه کمک به کودک جهت رسیدن به اهداف روزانه اش یعنی به طور مداوم پاسخ دادن به او،بازی کردن با او،تحمل پسرفت هایش،خدمتکار او بودن نه برعکس،تفسیرکردن تعارض های عاطفی او و فراهم کردن چیزهایی مختص به علایق در حال رشد او.والدین کمی این نحوه از کودک پروری را به طور یکپارچه امتحان کرده اند.براساس کتاب هایی که کودکان ِ رشد یافته در مدِ کمک کردن را توصیف می کنند مشخص می شود که نتیجه این مد،کودکانیست که مهربانند،صادقند،هرگز افسرده نمی شوند،هرگز مقلد یا گروه-محور نیستند،قوی اراده اند و نسبت به اقتدار ِ حاکم بی اعتنا هستند.
من فکر می کنم که نظریه ی روان زاد می تواند اصالتا یک پارادایم جدید برای مطالعه ی تاریخ ایجاد کند.ایده ی ذهن به عنوان لوح سفید*[۱] را برعکس می کند و جهان را به عنوان لوح سفید در نظر می گیرد که در آن هر نسلی وارد دنیایی از عناصر بی معنی می شود که فقط وقتی معنی دارند که کودک نوع خاصی از مراقبت را دریافت کند.به محض اینکه مد ِ مراقبت برای کودکان به تعداد کافی تغییر می کند،همه ی کتب و دست ساخته ها در جهان کنار گذاشته شده و به عنوان چیزی نامتناسب با اهداف نسل جدید در نظر گرفته می شوند و جامعه شروع به حرکت در مسیرهای غیرقابل پیش بینی می کند.اینکه چطور تغییر تاریخی با تغییر مدهای کودک پروری مربوط است هنوز نیاز به تشریح دارد.اگر معیار حیاتی بودن یک نظریه،توانایی آن برای تولید مسائل جالب باشد،تاریخ کودکی و نظریه ی روان زاد آینده ای مهیج خواهند داشت.هنوز چیزهای بسیاری هست تا درباره اینکه تربیت کردن در گذشته چه شکلی بود یاد بگیریم.یکی از وظایف اولیه ما این خواهد بود که تحقیق کنیم که چرا تحولی کودکی در اندازه متفاوت در کشورهای متفاوت و طبقات و خانواده های متفاوت پیش می رود.با این وجود ما به اندازه ی کافی اطلاعات داریم میدانیم تا برای اولین بار بتوانیم پاسخ بعضی سوالات مهم را درباره ی تغییر رفتار و ارزش در تاریخ غرب بدانیم.اولین تاریخی که از این نظریه [نظریه ی روانزاد] سود خواهد برد تاریخ جادوگری،جادو،جنبش های دینی و دیگر پدیده های بزرگ و غیر منطقی می باشد.فراتر از این،نظریه ی روان زاد بهتراست در پایان بینجامد به فهم ما از اینکه چرا سازمان اجتماعی،ظاهر فرم سیاسی و تکنولوژی در زمانها و مسیرهایی مشخص تغییر می کنند و نه در دیگر زمانها و مسیرها برسد.شاید افزودن پارامتر کودکی به تاریخ،دوری رویکرد تاریخی دورکهایمی از روانشناسی را که به اندازه ی یک قرن بوده است پایان دهد و کار ِ ساختن یک تاریخ علمی درباره ی طبیعت انسان را که مدتها قبل توسط جان استوارت میل به عنوان "نظریه ی عللتها که نوع کاراکتری را که به افراد ملت یا عصری تعلق دارد تعیین می کنند" پیش بینی شده بود را ادامه دهد.
پانویس:لوح سفید اشاره به این دیدگاه فلسفی و روانشناختی از جان لاک دارد که ذهن انسان در بدو تولد همچون لوح سفید،خالی و بدون هیچ مفهوم و اندیشه ای می باشد و این محیط و تجربیات آن است که در ذهن،اطلاعات وارد می کند و به اصطلاح لوح سفید را پر می کند.
نظر شما