مش یوسف؛ رعیتی که ایستاد

مطالعه ای موردی از مقاومت رعایی گیلانی در برابر زورگویی طبقه مالک

مجید علیپور، سردبیر مورخان
نظام زمین داری در ایران از دوره باستان تا تصویب قانون موسوم به اصلاحات ارضی در اوایل دهه ۱۳۴۰ شمسی، علی رغم برخی تفاوت ها در مالکیت بر زمینها، «ارباب رعیتی» نام داشت. ارباب رعیتی نه تنها نظامی اقتصادی بلکه بخشی از نهاد قدرت و صورت بندی اصلی نظام اجتماعی در مناطق روستایی ایران بود که نوع روابط میان مالک(ارباب) با دهقان(رعیت) را مشخص می کرد. میان نظام ارباب-رعیتی با مشابه غربی آن «فئودالیسم» تفاوتهای چندی وجود داشت که باعث می شد رعیت ایرانی نسبت به همتای اروپایی خود از برخی مزایا و حقوق محروم و در مقابل دارای فرصت ها و امتیازهایی ویژه باشد. از جمله این امکانات و فرصتها، امکان گریز رعیت ایرانی از ظلم و استثمار ارباب و پناه بردنش به مناطق و یا شهرهای دیگر بود.
داستان دهقانی به نام «مش یوسف» که به ضرورت روزگار در مقابل زیاده خواهی ارباب منطقه ایستاد، نمونه ای از امکان مقاومت و ایستادگی رعایا در برابر طبقه ای بود که سخت گرفتن بر رعیت و بینوا نگه داشتنش را تنها راه حفظ منافع خود می دانست. یوسف، رعیتی بود که تنها چندسال پیش از تصویب قانون اصلاحات ارضی در روستای «دراز لات» ( در مسیر رحیم آباد به اشکورات) به همراه همسر جوان خود «خورشید» زندگی می کرد و بر روی زمینهایی کشت و کار می نمود که گفته می شد به «ارباب» منطقه تعلق دارد.
ارباب و وابستگان دولت در غارت و بهره کشی از رعیت با یکدیگر اشتراک منافع داشتند و این امر باعث ایجاد پیوندهای نانوشته ای میان آنها شده بود. از همین رو نه نیروهای نظامی و نه کارمندان دولت علاقه ای به برهم زدن نظم و نظام موجود نداشتند و در اختلافات میان رعیت و مالک، عموما هوادار مالک بودند . ناآگاهی و بیسوادی رعایا بسیار گسترده بود و اربابان آن را فرصتی جهت تداوم و تحکیم بهره کشی از رعیت می دانستند. در عین حال رعایای گیلانی چه به صورت فردی و چه به صورت جمعی مقاومت های تحسین برانگیزی در مقابل زیاده خواهی های اربابان انجام می دادند که داستان مش یوسف فدوی نمونه مستندی از مقاومت های فردی رعایا در مقابل بهره کشی سیستماتیک نظام ارباب-رعیتی است؛ همچنین به کمک آن می توان به برخی حقوق و فرصتها و در عین حال محدودیت ها و تهدیدهای موجود علیه دهقانان در دوره ای بسیار طولانی از تاریخ کشور و منطقه اشاره کرد.

*یادآوری ضروری: بنا به ملاحظات اخلاقی، پاره ای از اسامی اشخاص حقیقی در این یادداشت حذف شده است.
...
دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۶
ماهنامه عطر شالیزار؛ شماره ۲۹؛ اسفند ۱۳۹۶

پیش درآمد:
نظام زمین داری در ایران از دوره باستان تا تصویب قانون موسوم به اصلاحات ارضی در اوایل دهه ۱۳۴۰ شمسی، علی رغم برخی تفاوت ها در مالکیت بر زمینها، «ارباب-رعیتی» نام داشت. ارباب-رعیتی نه تنها نظامی اقتصادی بلکه بخشی از نهاد قدرت و صورت بندی اصلی نظام اجتماعی در مناطق روستایی ایران بود که نوع روابط میان مالک(ارباب) با دهقان(رعیت) را مشخص می کرد. رابطه ای که در آن یک طرف به بهانه های گوناگون و به صورت یک طرفه مورد استثمار قرار می گرفت و طرف دوم بدون تشویش و نگرانی خاصی از بازخواست و محاسبه به بهره کشی بی رحمانه خود ادامه می داد. میان نظام ارباب-رعیتی با مشابه غربی آن «فئودالیسم» تفاوتهای چندی وجود داشت که باعث می شد رعیت ایرانی نسبت به همتای اروپایی خود از برخی مزایا و حقوق محروم و در مقابل دارای فرصت ها و امتیازهایی ویژه باشد. از جمله این امکانات و فرصتها، امکان گریز رعیت ایرانی از ظلم و استثمار ارباب و پناه بردنش به مناطق و یا شهرهای دیگر بود. هرچند که طبقه مالکان با درنظر گرفتن منافع مشترک و با هدف القای حس بی پناهی به رعیت سعی می کردند از پذیرش رعایای سرکش در املاک خود خودداری کرده و با همدستی به تداوم صورت بندی نظام اجتماعی یاد شده کمک نمایند. مقاله پیش رو تبیینی جامعه شناختی مبتنی بر خاطرات رعیتی است که با جسارت تمام و با قبول خطرات گسترده ناشی از سرکشی در مقابل ارباب زورمند منطقه، تلاش کرد از شرافت انسانی خود در نظامی کاملا ظالمانه دفاع کند و حاضر به پرداخت همه هزینه های آن هم شد . مطالعه مواردی چون نمونه اشاره شده در این مقاله کمک خواهد کرد تا زوایای مختلفی از صورت بندی اجتماعی و مناسبات قدرت در مناطق روستایی گیلان در دوران موسوم به ارباب-رعیتی را دریابیم.



نظام ارباب-رعیتی
نظام ارباب-رعیتی (سهم بری) نوعی از مالکیت بر زمین بود که در آن دهقانان (رعایا) زیر نظر و تحت آمریت مالک (ارباب) و مباشرانش، به صورت اجاره نشین بر زمین هایی کشت کرده و به نسبتی از محصول به دست آمده سهم می برد. این نوع از مالکیت تفاوتهای مهمی با مالکیت فئودالی مرسوم در اروپا داشت. از جمله این تفاوت ها جدا محسوب شدن رعیت از زمین بود به این معنا که در مالکیت فئودالی، دهقان (سرف ) که بر زمینی کار می کرد، همچون درختان روییده بر آن زمین، جزوی از زمین و متعلق به ارباب شمرده می شد. بنابراین نه تنها حق خروج بدون مجوز از آن زمینها و رفتن به نقطه ای دیگر را نداشت، بلکه مالک به هنگام فروش یا واگذار کردن زمینهایش، دهقان و خانواده اش را هم واگذار می کرد. فئودال ها عموما در قلعه اربابی خود که در میان املاکشان ساخته می شد زندگی می کردند درحالی که ارباب ایرانی عمدتا در مناطق شهری و به دور از املاک خود ساکن بود و جز سرکشی های موردی، این مباشران و خدمه او بودند که به امور املاک او رسیدگی کرده، اجاره و عوارض اربابی را از رعایا دریافت می کردند.
از دیگر تفاوت های فئودالیسم اروپایی با نظام ارباب-رعیتی ایرانی آن بود که مالکیت بر زمین ها و سرف ها به مدت چند صد سال (به صورت موروثی) در دست برخی خاندان ها قرار داشت. از این رو بین مالک و دهقان، مالک با مالک و مالک با شاه روابطی تاریخی و ریشه دار به وجود آمده بود. ارباب با همه سخت گیری ها و بی رحمی ها نسبت به رعیت به این نکته پی برده بود که رعیت (همچون دام) می بایست از حداقلی از حقوق بهره مند باشد تا بیشتر و بهتر بتواند کار و خدمت کند و بر درآمد و منفعت او بیافزاید؛ در حالی که بی ثباتی مزمن و پایان ناپذیر اوضاع سیاسی در ایران و تغییر مداوم حکومتها که در پی خود تغییر سریع و خونین اربابان سابق را در پی داشت، به حکام و زمین داران ایرانی آموخته بود «همین پنج روزه نوبت توست!» و چه بسا اگر در غارت و ثروت اندوزی هرچه بیشتر کمترین تعللی ورزند، به ناگاه فرمانی مبنی بر برکناری و مصادره اموال خودش برسد و برای همیشه نیست و نابود گردد.
رعیت ملزم بود اجاره بها یا بهره مالکی را به صورت نقدی و یا جنسی بپردازد. با اینکه برای منافع زمین سهم های پنج گانه ای در نظر گرفته بودند و محصول می بایست میان ۵ عامل: زمین، آب، گاو (ابزار کشت)، بذر و نیروی کار تقسیم می شد اما در عمل این مالکان بودند که چهار عامل اول را در اختیار خود داشتند و برای رعیت به جز نیروی کارش چیزی برای ورود به این معامله وجود نداشت. با اینحال حتی به همان بخش هم سهم منصفانه ای تعلق نمی گرفت و کمتر ارباب زمین داری یافت می شد که جز روزی بخور و نمیری برای رعیت باقی بگذارد.

ارباب-رعیتی به مثابه نظامی اجتماعی
کشاورزی در جغرافیای خشک و کم آب ایران با ابتدایی ترین ابزارها و امکانات، محصول قابل توجهی هم نصیب رعیت نمی کرد به ویژه آنکه در سالهای کم آبی و یا آفت، رعیت از پرداخت اجاره بهای تعهد شده باز می ماند و مجبور می شد با امضای تعهدنامه های جدیدی بر میزان دیون و بدهی های کمرشکن قبلی همچنان بیافزاید. با توجه به بی سوادی و ناآگاهی گسترده میان روستاییان، مالکان از این اوضاع نهایت سوءاستفاده را می کردند و تعهداتی به مراتب فراتر از حقوق مالکی اخذ کرده، با همدستی ماموران دولتی و پراکندن ترس در دل رعایا، آنها را به ادامه خدمت و بیگاری در همان وضعیت اسفناک وادار می کردند.
با این حال اوضاع در گیلان و مازندران تا اندازه ای بهتر بود. رعیت در این نواحی که کمبود منابع آبی و زمین های قابل کشت، به اندازه سایر مناطق حاد نبود، می توانست در صورت ضرورت و داشتن جسارت لازم از ظلم ارباب خود فرار کرده و به منطقه ای دیگر پناه ببرد. هرچند دیگر مالکان نیز با آگاهی نسبت به منافع و خطرات مشترک، تلاش می کردند تا حد ممکن از پذیرش رعایای سرکش در املاک خود ممانعت کنند و مانع امیدوار شدن و استفاده رعیت از این حق خود شوند. ارباب ایرانی فارغ از جغرافیایی که در آن می زیست جز زبان خشونت و سخت گیری بر رعیت نمی شناخت. این باور عمومی وجود داشت که در صورت کاسته شدن از فشارها، رعیت گستاخ و پررو شده در انجام وظایف رعیتی کوتاهی خواهد کرد و یا از سهم مالک خواهد دزدید. از این رو نه تنها از به وجود آمدن امکاناتی جهت تحصیل یا رفاه رعیت خودداری می کردند بلکه در موارد بسیاری حتی نسبت به امور کاملا شخصی مثل فروشگاهی که رعیت حق خرید از آنجا را داشت و یا نوع کفش و لباسی که اجازه داشت به تن کند اظهار نظر و دخالت می کردند.
برای مهار رعیت عاصی و سرکش روشهای متنوعی وجود داشت که اولین و مهمترین آنها ترس آفرینی و به کار گیری بی رحمانه خشونت علیه رعیت بود. در موارد متعددی کار به ضرب و شتم بی رحمانه رعیت، به آتش کشیدن محصول یا خانه اش، ضرب و شتم اعضای خانواده و در پاره ای از مناطق کشور دستور به تجاوز به نوامیس وی کشیده می شد و در این راه از همکاری و اغماض بسیاری از کارمندان دولت که وظیفه خود را حفظ نظم موجود و البته بهره مندی از این خوان گسترده می دانستند بهره مند بودند. با این حال وجود پاره ای شرایط که کنترل مطلق را برای ارباب ناممکن می کرد و یا تعارض منافعی که خواه ناخواه میان صاحبان قدرت و ثروت به وجود می آمد فرصتهایی در اختیار رعیت بینوا می گذاشت تا برای مدتی خود را از فشار خردکننده ارباب منطقه ای برهاند و اندکی روی آزادی و سرخوشی را ببیند.

مش یوسف
داستان دهقانی به نام «مش یوسف» که به ضرورت روزگار در مقابل زیاده خواهی ارباب منطقه ایستاد، نمونه ای از امکان مقاومت و ایستادگی رعایا در برابر طبقه ای بود که سخت گرفتن بر رعیت و بینوا نگه داشتنش را تنها راه حفظ منافع خود می دانست. یوسف، رعیتی بود که تنها چندسال پیش از تصویب قانون اصلاحات ارضی در روستای «دراز لات» ( در مسیر رحیم آباد به اشکورات) به همراه همسر جوان خود «خورشید» زندگی و بر روی زمینهایی کشت و کار می کرد که گفته می شد به «ارباب» منطقه تعلق دارد! از این رو همانند سایر رعایا ناچار بود تا به صورت سالیانه اجاره بها و عوارض مالکانه را طبق محاسبه مباشران ارباب بپردازد و در مهمانی دادن و پذیرایی کردن از ارباب، مباشران و اطرافیانش کوتاهی نکند.
درازلات در مجاورت رود معروف «پلورود» قرار دارد که طغیانهای دوره ای و سیل های ویرانگر آن مشهور است. از جمله مصیبت بارترین این طغیانها، سیلی بود که به سال ۱۳۳۰ به وقوع پیوست و بر اثر آن علاوه بر تلفات جانی، تعداد زیادی از خانه ها، دامها، غلات و وسایل کشت و کار ساکنان حاشیه رود از بین رفت و چنان مصیبت بزرگی برای اهالی آفرید که پیامدهایش تا سالها زندگی مردم را تحت تاثیر خود قرار داد به گونه ای که این بیت از یکی از اهالی تا سالها زبان حال سیل زدگان منطقه بود:
هزار و سیصد و سی شمسی از سال / مرا زان سال برگشته است اقبال
با آنکه دهقانان بسیاری، خانه، اموال و ذخیره غذایی خود و حتی برخی، زمین های کشاورزی حاشیه رود خود را هم از دست داده بودند؛ این رعایا و اهالی روستاهای مجاور بودند که به کمک سیل زدگان آمده، در برپا کردن کلبه و جستجوی اموال گم شده یاریشان می کردند. اما حتی در چنین شرایطی هم ارباب قصد کمترین گذشت و همدلی با مصیبت زدگان را نداشت. بنابراین نه تنها کمکی از سوی ارباب و خدم و حشم او نرسید، بلکه تنها چند ماه بعد از آن سیل ویرانگر، در حالی که رعایای این روستا برای سیر کردن شکم خود و خانواده هم دچار مشکلات جدی بودند، مباشر ارباب به سراغ مش یوسف آمده، اجاره بهای سالیانه و سهم اربابی را طلب کرد!
توضیحات مکرر مش یوسف به مباشر برای توجه دادنش به اوضاع و جلب رضایت او برای عقب انداختن زمان وصول طلب تا زمان برداشت محصول، کمترین فایده ای نداشت و مباشر در مقابل همه توضیحات و استدلال ها و وعده های مش یوسف، تنها یک جمله را با خشونت تمام بر زبان می آورد: «گوشهای من هیچ چیزی نمی شنود؛ فقط بدهیت را بده و تمامش کن!» مش یوسف که جلوی زن و کودکان خردسالش به شدت تحقیر می شد و اظهار ناتوانیش در پرداخت سهم ارباب را بی فایده می دید؛ برای لحظه ای از کوره در رفت و با اشاره به مزرعه برنجی که هنوز محصولش نارس بود، بر سر مباشر فریاد کشید: « بگذار اینها برسند؛ بعد بیا و سهم ارباب را بگیر» همین اعتراض از سوی مش یوسف که پیش از این نیز به سرکشی و غرور شهره بود کافی بود تا مباشر ارباب بدون ادامه دادن به بحث، سر اسبش را برگرداند و برود.
غروب همان روز سربازی با لباس ژاندارمری به سراغ مش یوسف آمده، خبر از شکایت ارباب داد و از او خواست به همراهش عازم پاسگاه شود. مش یوسف پای پیاده به همراه سرباز به رحیم آباد می آید اما متوجه می شود که سرباز او را به راهی غیر از ساختمان پاسگاه می برد. از سرباز علتش را می پرسد؛ سرباز بدون هیچ توضیحی، با اشاره به ساختمان محل سکونت ارباب، با پوزخندی می گوید: «پاسگاه تو فرق می کند! پاسگاه تو آنجاست!» و مش یوسف را به خانه ارباب راهنمایی کرده، خود باز می گردد. مش یوسف به محض باز کردن در اتاق ارباب؛ با هجوم ارباب که منتظر او بود مواجه می شود و بارانی از سیلی، مشت و لگد بر سر رو روی او می بارد. دقایقی طولانی ضرب و شتم بدون بازجویی او طول می کشد که مباشر وارد می شود و به عنوان میانجی ، از ارباب می خواهد کتک زدن مش یوسف را متوقف کند: «ارباب دست نگهدار! هرچه باشد هروقت به دراز لات برویم بازهم مهمان همین مش یوسف خواهیم شد و بر سر سفره اش خواهیم نشست!» اما مش یوسف حتی در آن شرایط هم حاضر نیست غرور خود را رها کند، بنابراین به تندی به او می گوید: « بهتر است تو یکی دهانت را ببندی که هرچه آتش است از گور تو بلند شده!»
شنیدن این سخنان به این معنا بود که مش یوسف هنوز نشکسته است و ارباب نتوانسته به این رعیت مغرور و سرکش بفهماند که به عنوان ارباب تا چه اندازه دارای قدرت و اختیار است؛ از این رو بار دیگر وحشیانه به جان زخمی او می افتد و ضربات محکم و پشت سرهم مشت و لگد را بر سر و سینه او فرود می آورد. شکنجه بی رحمانه مش یوسف به اندازه ای ادامه پیدا می کند که مادر ارباب دلش به حال دهقان بی پناه به رحم می آید، وارد اتاق می شود و به ارباب تشر می زند: « تا کی قصد داری زدن رعیت بینوا را ادامه دهی؟ رهایش کن!» سپس مش یوسف را از زیر دست و پای ارباب خارج می کند و به کلفتهای خانه دستور می دهد کمک کنند تا آبی به سر روی خود بزند. آنگاه برای دلجویی از او می خواهد غذایی بخورد و آن شب را در یکی از اتاقهای منزل ارباب به صبح برساند. اما عزت نفس و غرور بسیار مش یوسف تاب منت پذیری از مادر ارباب سنگدل را هم ندارد، از همین رو بدون معطلی به او هم می تازد که «غذای شما حرام و نجس است و من لب به غذایی که جز خون و چرک رعیت نیست نخواهم زد» بعد از آن در تاریکی شب با تنی خسته و سر و رویی زخمی و کوفته به خانه بازمی گردد.
مش یوسف بعد از چند روز، از آنجا که می داند اوضاع برای او وخانواده اش در روزها و ماههای پیش رو، بهتر نخواهد شد، به سراغ «هاشم زاده حکیمی» یکی دیگر از مالکان منطقه می رود و با شرح ماجرا از او می خواهد اجازه دهد تا به همراه خانواده اش به زمینهای او نقل مکان کند و از این به بعد رعیت او محسوب شود. بین این دو ارباب منطقه، از سالها پیش اختلافات جدی وجود داشت و هرکدام سعی می کردند به بهانه های مختلف، به حیثیت و منافع آن دیگری ضربه بزنند. از این رو هاشم زاده از این پیشنهاد استقبال می کند و آن را فرصت دیگری برای ضربه زدن به ارباب درازلات می بیند. با اینحال حقیقت تلخی را به مش یوسف اطلاع می دهد و آن اینکه برای زمینهای منطقه درازلات اصلا سند یا بنچاقی وجود ندارد؛ طبعا به نام کسی هم نیستند و این تنها زورگویی ها و وحشت آفرینی های خانواده ارباب بوده که باعث شده است در تمام این سالها مردم این منطقه برای در امان ماندن از شرارت های آنها خود را رعیت شان بپندارند و مجبور به پرداخت سهم اربابی باشند. از این رو از مش یوسف می خواهد در همان خانه خود بماند و بر زمینهای قبلی خود کشت کند اما برای محروم نماندن از حمایت اربابی، اجاره بهای هرساله را به او بپردازد!
مش یوسف با آنکه می فهمد همه این سالها بابت زمینهایی اجاره کمر شکن می پرداخته که اساسا مالکی نداشته، اما چون از قدرت ارباب و اشرار و اراذلی که به دور خود گردآورده واهمه دارد؛ می پذیرد که همان سهم پیشین را به «هاشم زاده» بپردازد و در عوض رعیت و مورد حمایت او دانسته شود. ارباب که می داند انتشار خبر خروج یکی از رعایا از زیر یوق او می تواند باعث خروج و فرار تعداد بیشتری از آنها شود، از هاشم زاده به اتهام «رعیت دزدی» که علیه او و مالکیت خاندانش بر منطقه درازلات شایعه پراکنی می نماید، به فرمانداری لاهیجان (تنها فرمانداری وقت در شرق گیلان) شکایت می برد. در جریان بازجویی مشخص می شود ارباب مذکور و خانواده اش واقعا سند یا بنچاق معتبری دال بر مالکیت بر زمین های درازلات ندارند و در تمامی این سالها تنها با اعمال بی رحمانه زور و خشونت بوده که دسترنج کشاورزان این منطقه را به غارت می برده اند. اما فرماندار لاهیجان میلی بر اعلام صریح خبر ندارد و بیشتر علاقمند است نظم اجتماعی موجود دچار تنش مهمی نشود. از این رو از مش یوسف می خواهد خود اعلام کند رعیت کدام یک از این دو خواهد ماند! مش یوسف که می داند عملا راه سومی وجود ندارد، می گوید «رعیت هاشم زاده است و مایل است همچنان رعیت او باقی بماند.»
ارباب دعوا را باخته بود و از آنجا که می داند انتشار این خبر تا چه اندازه اعتبار او در منطقه و میان رعایایش را تنزل خواهد داد، در همان راهروی فرمانداری مش یوسف را به قتل تهدید می کند. مش یوسف نیز با غرور و اعتماد به نفس تمام جواب می دهد که خانواده اش از خونش نخواهند گذشت و به تلافی ارباب را خواهند کشت. خشم ارباب از سرکشی و اطاعت ناپذیری این رعیت دو چندان شده بود. از این رو اذیت و آزار مش یوسف و خانواده اش شدت می یابد. در اولین اقدام اسب مش یوسف را سرقت می کنند و او را که برای انجام کارهای روزمره اش به آن حیوان بسیار نیازمند است دچار مشکل بزرگی می کنند. مش یوسف با سماجت بسیار دنبال پیدا کردن اسب خود می رود و روزها وقت خود را در پی آن می گذارد تا نهایتا آن را در طویله کدخدای یکی از روستاهای بسیار دور در منطقه اشکور پیدا می کند که در این اقدام همدست نوچه های ارباب شده بود. هاشم زاده از این پشتکار رعیت تازه خود، برای ضربه زدن به اربابِ درازلات نهایت استفاده را می کند و مش یوسف و اسبش را به بازار رحیم آباد آورده، تعدادی دیگر از رعایای خود را همراه می کند و کارناوالی به راه می اندازد که در طی آن اقدام ارباب منطقه درازلات در سرقت اسب و پنهان کردنش به تمسخر و ریشخند گرفته می شود. این ماجرا باعث می شود نزدیکان ارباب بار دیگر اسب مش یوسف را بدزدند؛ اما این بار اسب را در نزدیکی خانه او به قتل برسانند و با برجا گذاشتن جنازه اسب او، پیام تندی را به مش یوسف و خانواده اش برسانند. با اینحال مش یوسف همه رنجها و تهدیدها را برای حفظ کرامت و غرور خود و خانواده اش به جان می خرد و تسلیم نمی شود تا آنکه بعداز نزدیک به سه سال، «ارباب هاشم زاده» مش یوسف را به خانه خود می خواند و در این دیدار او را از قصدش برای مسافرت به مکه مطلع میکند و می گوید قصد حلال کردن اموال خود و جبران حقوق! مردم را دارد. از این رو از مش یوسف می خواهد از نو به رعیتی ارباب پیشین بازگردد. اظهار گله و نگرانی مش یوسف کمکی به تغییر تصمیم هاشم زاده نمی کند و مش یوسف با دنیایی ترس و دلهره نسبت به آینده مبهمی که در پیش رو دارد به واسطه یکی از اهالی به نزد ارباب بازمی گردد.
ارباب که قصد تحریک و پراندن دوباره این رعیت سرکش را ندارد؛ خود را به فراموش کردن همه وقایع و گذشتن از سر تمام تقصیرهای! رعیت پیشین می زند و از او می خواهد به همراه مباشرش به دفترخانه رسمی شهر رفته و اجاره نامه خانه و زمینهایش را از نو تنظیم و اینبار به نام او امضا کند. مش یوسف که انسان زیرکی است و حدس می زند ممکن است در دفترخانه پای مطلب دیگری از او امضا بگیرند، از سردفتر می خواهد متن تهیه شده را برای او بخواند اما با تحکم و تهدید ضمنی دفترخانه دار روبرو می شود که به او تشر می زند: «لاغری و سرکشی ؟! هنوز هم که کله شقی می کنی!» (مَثَلی است به این معنا که اسب لاغر و ضعیف را چه به سرکشی و مقاومت دربرابر افسار انداختن!) مش یوسف که می داند راه بازگشتی وجود ندارد، خود را به دست تقدیر می سپرد و سند را امضا می کند.
تنها سه روز بعد از آن امضا بود که ابلاغیه ای از طرف پاسگاه رحیم آباد به دستش می رسد که براساس آن مش یوسف متهم به بدهی سنگینی بالغ بر ۲۰ خروار (۳تن) برنج به ارباب شده بود (مبلغی به اندازه سه سال تمام اجاره بهای آن خانه و زمینش!) از آنجا که ارباب قصد داشت از مش یوسف و سایر رعایا زهرچشم بگیرد و نمی خواست این طعمه را به آسانی از دست بدهد. تظلم خواهی او به جایی نمی رسد چرا که خود وی پای این سند را در دفترخانه اسناد رسمی امضا کرده بود. مش یوسف به خاطر عدم تمکن مالی برای پرداخت بدهی به زندان می افتد و در حالی که خود و خانواده اش از جلب رضایت ارباب و رهایی از زندان قطع امید کرده بودند، بازهم این بستگان و اهالی فقیر روستا بودند که به کمک آمدند و هریک با توجه به همان اندک داشته های خود، شروع به جمع آوری برنج می کنند تا نهایتا آن بدهی سنگین جبران می شود و مش یوسف بعد از تحمل ۳ ماه حبس، از زندان آزاد می شود و به خانه بازمی گردد.
چندسال بعداز این ماجرا اصلاحات ارضی به وقوع پیوست که بر طبق قانون هر رعیتی در سراسر کشور مالک همان زمینی شناخته شد که بر روی آن کشت می کند. اما این تنها ظاهر ماجرا بود زیرا قرنها زندگانی در نظام ارباب-رعیتی با جهل گسترده ای که گریبان گیر عموم دهقانان بود و به ویژه همدستی ماموران دولت با مالکان، باعث می شود تا همان مناسبات برای سالهای طولانی کمابیش باقی بمانند و رعایای بسیاری از روی جهل یا ترس، همچنان به پرداخت اجاره بهای زمینها و یا بهره اربابی ادامه دهند. تنها با وقوع انقلاب اسلامی و تغییر ماهوی نظام سیاسی و اجتماعی کشور بود که آخرین پایگاههای قدرت اربابان زمین دار از بین رفت و رعیت گیلانی به واقع مالک زمین و صاحب اختیار زندگانی خود شد.

سخن پایانی
بین نظام ارباب-رعیتی و فئودالیسم اروپایی تفاوتهای قابل ذکری وجود داشت. ارباب ایرانی مالک زمین بود و نه صاحب جان و مال و ناموس رعایایش؛ هرچند قاطبه آنها توجهی به این مهم نداشتند و حدود اختیارات و دخالتهای خود را تا خصوصی ترین مسایل شخصی رعیت بینوا و ناآگاه گسترش می دادند.
ارباب و وابستگان دولت در غارت و بهره کشی از رعیت با یکدیگر اشتراک منافع داشتند و این امر باعث ایجاد پیوندهای نانوشته ای میان آنها شده بود. از همین رو نه نیروهای نظامی و نه کارمندان دولت علاقه ای به برهم زدن نظم و نظام موجود نداشتند و در اختلافات میان رعیت و مالک، عموما هوادار مالک بودند . ناآگاهی و بیسوادی رعایا بسیار گسترده بود و اربابان آن را فرصتی جهت تداوم و تحکیم بهره کشی از رعیت می دانستند. در عین حال رعایای گیلانی چه به صورت فردی و چه به صورت جمعی مقاومت های تحسین برانگیزی در مقابل زیاده خواهی های اربابان انجام می دادند که داستان مش یوسف فدوی نمونه مستندی از مقاومت های فردی رعایا در مقابل بهره کشی سیستماتیک نظام ارباب-رعیتی است؛ همچنین به کمک آن می توان به برخی حقوق و فرصتها و در عین حال محدودیت ها و تهدیدهای موجود علیه دهقانان در دوره ای بسیار طولانی از تاریخ کشور و منطقه اشاره کرد.

*یادآوری ضروری: بنا به ملاحظات اخلاقی، پاره ای از اسامی اشخاص حقیقی در این یادداشت حذف شده است.

نگارنده وظیفه خود می داند از همکاری بی دریغ و صبورانه جناب «بهروز فدوی» (فرزند مرحوم یوسف) که در چندین جلسه مصاحبه شفاهی با ذکر خاطرات و ارایه شواهد و اسناد به برطرف کردن ابهامها و تکمیل اطلاعات این یادداشت کمک کردند صمیمانه سپاسگزاری نماید.



منبع: ماهنامه عطر شالیزار؛ شماره 29؛ اسفند 1396
نظر شما