تو پادشاه عظیم‌الشأنی هستی! خود را به این جزئیات مشغول مکن

در حاشیه خبرهایی مبنی بر ربودن و تجاوز به گروهی از دختران ایرانشهری

مجید علیپور، سردبیر مورخان
انتشار خبرهایی درباره ربودن و تجاوز به برخی از زنان و دختران ایرانشهری و تایید و تکذیب های متعاقب آن، خواه ناخواه اذهان را به داستانها و روایات مشابه در کتابهای تاریخی می برد. صرفنظر از بحث و پژوهشهایی که تردیدهایی را در اعتبار و اصالت «رستم التواریخ» وارد دانسته اند، بازنویسی این بخش از کتاب یاد شده را بی مناسبت ندانستیم. لازم به یادآوری است به سبب تلخیص و البته اجتناب از انتشار پاره ای از جملات و تعابیر به دور از عفت کلام (که در جای جای «رستم التواریخ» دیده می شوند) از علامت [...] استفاده شده است.
...
سه‌شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۷
انتشار خبرهایی درباره ربودن و تجاوز به برخی از زنان و دختران ایرانشهری و تایید و تکذیب های متعاقب آن، خواه ناخواه اذهان را به داستانها و روایات مشابه در کتابهای تاریخی می برد. فارغ از بحث و پژوهشهایی که در اعتبار و اصالت «رستم التواریخ» تردیدهایی را وارد دانسته اند، این بخش از کتاب یاد شده را بی مناسبت ندانستیم. خواندنی یافتیم. لازم به یادآوری است به سبب تلخیص و البته اجتناب از انتشار پاره ای از جملات و تعابیر به دور از عفت کلام (که در جای جای «رستم التواریخ» دیده می شوند) از علامت [...] استفاده شده است.

« به اتفاق «محمدعلی بیک بیلدار باشی خلج» که در تنومندی و قوت و دلیری و دلاوری مورد حسد رستم دستان و سام نریمان بوده، در محلۀ چهارسوی شیرازیان در اصفاهان میگذشتیم که ناگاه زنی از بزرگان با جاری خود از حمام بیرون آمد. محمدعلی بیک دوید و آن زن را از جای ربوده و در آغوش خود گرفت و به دالان خانهای دوید و من هرچند به وی گفتم دست از او بردار، فایدهای نبخشید و او را رها نکرد. میگفت مانند شیر نر، غزال کم نظیری را به چنگ آوردهام آن را رها نمیکنم![...] و در خانه را به روی من بست و [...] بعد از فارغ شدن، از بیرونِ در، های و هوی خلایق را شنید. لج نمود و دوباره [...] بعد از فارغ شدن، از دالان آن خانه که مالکش حاجی مهدی خان ضرّابی بود، بیرون آمد.
خلایق به او گفتند: ای بی‎شرم ای بی‎آزرم این چه کار زشتی است که از تو صادر شد؟
گفت: نمیدانم چه غلطی کرده‎ام.
[...] این داستان را به عرض سلطان [حسین صفوی] رسانیدند. آن والاجاه در تالار چهلستون شاه عباسی در شاهنشین بر اورنگ زرّین نشسته بود که شانزده پایۀ مرصع داشت و مرتبۀ بالای آن چهار ستون مرصع به جواهر داشت و بر آن سقفی مانند چتر قرار داده بودند. بر بالای آن سقف طاووس زرّینی، چتر زده، و با بال و پر افشان ایستاده بود که بال و پرش از جواهر رنگارنگ ساخته شده بود. [...] امیران و وزیران و وکیلان و باشیان و نزدیکان و مستوفیان و منشیان و سرداران و سالاران و غلامانِ خاصّه، و یساولان و نسقچیان و جارچیان، هرکسی به ترتیب و نظام به جای خود ایستاده بودند.

سلطان جمشید نشان فرمود که داستان "محمدعلی بیک بیلدار باشی" را برای «ملاباشی» به تفصیل بیان کند! او داستان را به عرض ملاباشی رسانید. آن والاجاه از ملاباشی پرسید که حکم شرعی در این باره چگونه است. ملاباشی پرسید که این زن از چه قوم و قبیله است. گفتند این زن از بزرگان اهل سنّت، یعنی اهل "درگزین" میباشد.
ملاباشی خندید و گفت: از قراری که محمدعلی بیک معروض میدارد، در حالت بیشعوری و بیهوشی و عدم عقل این غلط و این خطا از او صادر شده و دیوانه و بیهوش را تکلیف و گناهی نمیباشد. چنانکه خدا فرموده: " لیس علیالمجنون حرج".

حکیم باشی گفت: از نگاهش چنان معلوم میشود که مزاجش دَمَوی است، و منی بسیار تولید میکند، و اگر منی را دیر اخراج نماید، مواد منی زیاد شده و طغیان مینماید و بخار آنها به مغزش رسیده، و از هوش و خرد بیگانه، و بدتر از دیوانه میشود!!
منجّم باشی عرض نمود: ستارۀ این پهلوان زهره است، و زهره ارباب عیش و عشرت و طرب و لذّت را تربیت میکند. دارندۀ این ستاره و طالع̊ همیشه در مورد عیش و عشرت و لذّت طلبی بی‎اختیار است و سهمی از عیش و لذّت در طالع دارد، و از تأثیرات فلکی اینگونه لذّت‎های غریب و عجیب به این پهلوان بسیار خواهد رسید است.
امیری پرسید: آیا از این معامله نقصانی در اعضای این زن پدید آمده؟
امیری دیگر گفت: چه نقصانی؟ مگر اینکه آن زن در همۀ عمرش چنین لذّتی نیافته بود، و نخواهد یافت.
وزیر اعظم گفت: در حقیقت "محمدعلی بیک" یکّه پهلوانِ توانای زیبای فرزانه‎ی مردانه‎ای است که در قوّت و شوکت بی‎نظیر است، و به سبب این گناه جزئی آزردن او روا نیست!
وزیر مذکور در حضور سلطان، "محمدعلی بیک" را تسلی داد و دل‎جویی نمود و به خاک پای آن خدایگان ایران عرض نمود که "محمدعلی بیک" چاکرِ مخلصِ قدیمی است و در شجاعت و زبردستی با هزار نفر برابری می‎کند و گویا از قبلۀ عالم رنجشی در دل یافته است.
آن زبدۀ ملوک (شاه) فرمود: « چه چیز رفع رنجش وی را می نماید؟»
عرض نمود: « یک دست خلعت فاخرِ سراپا»
شاه فرمود که: «خلاف همگان عمل نمودن طریقۀ عاقلی نیست!؟ حال که همۀ ارکان دولت ما از محمدعلی بیک حمایت مینمایند، ما تنها چگونه با وی بی‎التفات باشیم.» فرمود تا به او خلعت پوشاندند و زبانه‎ی بیلش را از فولاد جوهری ساختند و دستۀ بیلش را به جواهر مرصع نمودند.

دیگر بار همین محمدعلی بیک عاشق دختر زرگرباشی شد و هر شب آشکارا از روی زور و غرور و بیشرمی به مجلس زرگرباشی میآمد و طعام او را می‎خورد و به اندرون خانه‎اش میرفت و با دخترش به صحبت مینشست و کامی از وی می‎گرفت و می‎رفت. این داستان را به عرض سلطان رساندند. به وزیر خود فرمود: «چرا این داستان را منع نمیکنی؟»
وزیر عرض نمود: «تو پادشاه عظیم الشأنی هستی! خود را به این جزئیات مشغول مکن، که کسر شأن تو میباشد!»
منبع: محمدهاشم آصف (1357)، رستم التواریخ ؛ تصحیح: محمد مشیری، چاپ سوم، شرکت سهامی کتابهای جیبی؛ صص 109-113
نظر شما