تاریخ رسمی غالبا ً مشروطه را از لحظه ای آغاز می کند که مظفرالدین شاه قلم بر کاغذ گذاشت و فرمان تشکیل مجلس را امضا کرد. در قاب شناخته شده ی تاریخ، شاه در مرکز ایستاده است و مردم در حاشیه، منتظرند تا آزادی از دست او به آنان برسد. اما اگر اندکی از میز فرمان فاصله بگیریم و به شهر نگاه کنیم، تصویر دیگری پدیدار می شود: پیش از آنکه فرمان در کاخ نوشته شود، متن واقعی آن در بازارهای بسته، در مسجدها و مهاجرتها، در تلگرافخانه ها، در چادرهای اصناف و در بدنهای مردمی نوشته شده بود که دیگر حاضر نبودند مانند گذشته فرمانبرداری را ادامه دهند.
از این منظر، فرمان مشروطیت هدیه یک پادشاه نیکخواه به رعایای خود نبود؛ مُهر حقوقی ِ قدرتی بود که پیشتر در جامعه شکل گرفته بود. این همان نقطه ای است که اسپینوزا، فیلسوف هلندی سده هفدهم، می تواند دریچه ای تازه به مشروطه ایران بگشاید. نزد او، قدرت چیزی نیست که چون جواهری در تاج پادشاه پنهان شده باشد. قدرت در رابطه ی میان بدنها پدید می آید: در توان آنان برای همکاری، امتناع، یاری رساندن، ایستادگی و ساختن نظمی مشترک. دولت نیز تا هنگامی قدرت دارد که بتواند همکاری، اطاعت یا دست کم انفعال مردمان را بازتولید کند. هنگامی که این زنجیره ترک بردارد، حق ِ فرمان دادن پیش از آنکه روی کاغذ محدود شود، در واقعیت محدود شده است.
شهر پیش از فرمان
مشروطه با واژه های بزرگ آغاز نشد؛ با زخم های کوچک و پراکنده آغاز شد. گرانی، فشار مالیاتی، تعدی مأموران، ناامنی تجارت و تحقیر روزمره، زندگی گروههای گوناگون را فرسوده بود. اما رنج، به خودی ِ خود انقلاب نمی سازد.
چه بسیار مردمانی که در سکوت رنج می برند، راهی برای سازگاری می یابند یا هر یک جداگانه می کوشند خود را نجات دهند. لحظه سیاسی زمانی فرا می رسد که درد خصوصی، نامی عمومی پیدا کند و هر کس رنج خود را در آینه ی رنج دیگری بازشناسد.
فلک شدن بازرگانان قند در تهران یکی از همین لحظه ها بود. آنچه می توانست حادثه ای محدود در نزاع میان حکومت و چند تاجر باقی بماند، در شبکه بازار و منبر به نشانه ای از بی قاعدگی قدرت بدل شد. در دکان ها بسته شد، تجارت از حرکت ایستاد و تحقیر چند تن به مسئله ی جمعی تبدیل شد. در زبان اسپینوزا، عاطفه صرفا احساسی در خلوت روان نیست؛ تغییری در توان کنش ماست. ترس، هنگامی که هر کس آن را تنها حمل کند، بدن را کوچک و فرمانپذیر می سازد؛ اما خشم و اندوه، اگر میان بدنها گردش کند و به امید اثرگذاری پیوند بخورد، می تواند نسبت نیروها را تغییر دهد.
مهاجرت به شاه عبدالعظیم و سپس مطالبه عدالتخانه، نخستین صورت های این دگرگونی بود. «عدالتخانه» هنوز معنایی دقیق و یکسان نداشت. برای یکی مهار مأموران بود، برای دیگری اجرای شرع، برای تاجری امنیت دادوستد و برای اصلاح طلبی گامی به سوی حکومت قانون. همین ابهام، در آن مرحله، نقطه ضعف نبود؛ پلی بود میان خواسته هایی که هنوز زبان واحدی نداشتند.
گاهی مردم نخست بر سر یک نام گرد میآیند و تازه در جریان عمل درمییابند که از آن نام چه میخواهند. حکومت وعده داد، اما وعده را اجرا نکرد. فاصله میان فرمان و اجرا، مدرسه ای فشرده برای سیاست شد. معترضان آموختند که حق، اگر فقط جمله ای زیبا در فرمان شاهانه باشد، هنوز حق ِ مؤثر نیست. حق باید نهادی برای اجرا، نیرویی برای دفاع و مردمی برای مطالبه کردن داشته باشد. این نکته به قلب فلسفه سیاسی اسپینوزا نزدیک است: دامنه واقعی حق، به توان ِ تحقق و پاسداری از آن وابسته است.
پس از کشته شدن یک طلبه در درگیریهای تهران، سوگ از خانه بیرون آمد و در شهر حرکت کرد. پیکر، پیراهن خونین، مسجد، کفن و جمعیتی که مرگ را روایت میکرد، فقدانی شخصی را به شاهدی عمومی علیه ظلم بدل ساخت. سوگ می توانست مردم را بترساند و به خانه بازگرداند؛ اما اینبار، در بخشی از جامعه، اندوه به خشم و خشم به شهامت تبدیل شد. علما به قم مهاجرت کردند و تهران با تعطیلی بازار و جستجوی شیوه ای تازه برای فشار، به حرکت ادامه داد. این تقسیم نقش مهم بود: قم به کانون مشروعیت آفرینی و مذاکره بدل شد و تهران مرکز اختلال اقتصادی و حضور بدنی باقی ماند.
شهری موقت در باغ سفارت
بست نشینی در سفارت بریتانیا، با همه تناقضهای تاریخی و سیاسی اش، یکی از شگفت انگیزترین صحنه های زایش قدرت جمعی در ایران است. هزاران نفر در باغ سفارت گرد آمدند؛ هر صنف چادر خود را برپا کرد، غذا در آشپزخانه ای مشترک فراهم شد، تجار بخشی از هزینه ها را پرداختند و گفتگو درباره خواسته ها در میان جمعیت گسترش یافت. اهمیت این صحنه فقط در بزرگی عدد جمعیت نبود. ازدحام، اگر نتواند بخورد، بخوابد، خبر بگیرد، تصمیم بگیرد و دوام بیاورد، به همان سرعتی که شکل گرفته پراکنده می شود. چادر، آشپزخانه، اعانه، تقسیم وظیفه و پناه مکانی بودند که جمعیت را به چیزی بیش از جمع ساده افراد بدل کردند.
اسپینوزا بدن را موجودی بسته و منزوی نمی بیند. هر بدن از نسبت های فراوان ساخته شده و خود می تواند جزئی از بدنی بزرگتر باشد. جامعه نیز هنگامی به«بدن مرکب»بدل می شود که اجزای آن بتوانند بدون از دست دادن کامل تفاوتهای شان و با حفظ تکینگی شان، کنشی مشترک تولید کنند. بست سفارت چنین بدنی بود: نابرابر، ناهمگون و موقت، اما برخوردار از توان اثرگذاری. منابع و صداها در آن برابر توزیع نشده بود؛ تجار، رهبران دینی، نمایندگان اصناف و محافل سیاسی نفوذ یکسانی نداشتند. بااینحال، کل این ترکیب توانست کاری کند که هیچ یک از اجزای آن به تنهایی قادر به انجامش نبود.
در دل همین تجربه، مطالبه نیز تغییر کرد. خواست اولیه بیشتر بر عزل عین الدوله، بازگشت علما و تأسیس عدالتخانه متمرکز بود؛ اما گفتگو، مشاهده قدرت تعطیلی و ناکافی بودن امتیازهای جزئی، خواست مجلس را به مرکز آورد. مردم فقط برای مطالبه ای از پیش آماده جمع نشده بودند؛ خود ِ جمع شدن، مطالبه را دگرگون
کرد. این شاید یکی از زنده ترین درسهای مشروطه باشد:کنش جمعی تنها ابزار رسیدن به هدف نیست؛ آزمایشگاهی است که در آن، هدفها نیز ساخته و دقیق می شوند.
سرانجام شاه عقب نشست. عین الدوله کنار رفت و فرمان تشکیل مجلس صادر شد. از نظر اسپینوزایی، آن لحظه نه آغاز قدرت مردم، بلکه آشکارشدن آن بود. قلم شاه واقعیتی را ثبت کرد که بازار بسته، مهاجرت، بست و استمرار اعتراض پیشتر ساخته بودند. فرمان مهم بود، زیرا توان ِ سیال خیابان را به آستانه یک صورت حقوقی رساند؛ اما سرچشمه آن توان نبود.
از توان مردم تا اقتدار مجلس
اسپینوزا میان توان زنده و بالفعل جامعه، یا«پوتنتیا»، و اقتدار تثبیت شده و نهادی، یا«پوتستاس»، تمایز می گذارد. مشروطه زمانی تاریخی شد که توان ِ اعتراض توانست به مجلس، انتخابات و قانون اساسی ترجمه شود. تعطیلی بازار می توانست حکومت را عقب براند، اما نمی توانست هر روز بودجه تصویب کند، وزیر را به پاسخگویی وادارد یا قاعده ای پایدار برای اداره کشور بسازد. مجلس قرار بود حافظه اعتراض را به نهاد تبدیل کند؛ حضور پراکنده را به جلسه، رأی، قانون و مسئولیت عمومی پیوند دهد. این دستاورد را نباید کوچک شمرد. برای نخستین بار، سلطنت در زبان حقوقی از سرچشمه یگانه قدرت به نهادی محدود و پاسخ پذیر تبدیل شد. مجلس امکان نظارت بر مالیه، پرسش از وزیران و قانون گذاری عمومی را پدید آورد. قانون اساسی و متمم آن، مفاهیمی چون امنیت جان و مال، آزادی مطبوعات و انجمنها، تفکیک قوا و منشأ ملی قدرت را وارد ساختار رسمی سیاست ایران کردند. مشروطه فقط یک آرزو نبود؛ قواعد مشروعیت را تغییر داد.
اما ترجمه توان اجتماعی به اقتدار رسمی، هرگز کامل و برابر نبود. زنان در تحریم کالا، اعانه، آموزش، نامه نگاری، تلگراف، انجمن های آشکار و پنهان و اعتراض به مداخله خارجی سهم داشتند، اما از حق رأی محروم ماندند. روستاییان و دهقانان، به ویژه در گیلان و ماکو، قانون را پناهی در برابر مالک و حاکم دیدند، اما نفوذ مالکان و ضعف دستگاه اجرا، بسیاری از امیدهای آنان را محدود کرد. تهیدستان شهری و مجاهدان عادی هزینه خیابان و سنگر را پرداختند، ولی پس از پیروزی؛ فرماندهان، خانها و رجال پیشین سهم بیشتری از مقام و موقعیت تصمیم را به دست آوردند.
اینجا پرسش اسپینوزایی تیزتر میشود: آیا قدرت کل، توان اجزای خود را نیز افزایش داد؟ ممکن است دولتی نیرومندتر شود، اما شهروندانش ناتوانتر بمانند؛ ممکن است مجلسی به نام ملت سخن بگوید، اما بخشی از ازندگان ملت پشت درهای نمایندگی بمانند. دموکراسی فقط شمار صندوق ها و کرسی ها نیست؛ کیفیت توزیع قدرت، امکان اختلاف، پاسخ گویی نهادها و توان گروه های گوناگون برای اثرگذاری بر امر مشترک است.
وقتی قانون تنها می ماند
مشروطه خیلی زود فاصله میان«حق مکتوب» و «توان اجرای حق» را تجربه کرد. مجلس اول صلاحیت قانون گذاری و اعتبار نمایندگی داشت، اما خزانه، بوروکراسی و نیروی قهری مستقلی در اختیارش نبود.
محمدعلی شاه هنوز از دربار، قزاقخانه و پشتیبانی خارجی بهره میبرد. به توپ بستن مجلس در سال۱۲۸۷فقط حمله ی توپخانه به یک ساختمان نبود؛ آشکارشدن شکافی بود میان حق قانونی و نیروی مادی دفاع از آن.با این همه، انقلاب به سبب چندمرکزی بودنش در تهران پایان نیافت. تبریز، با انجمن ها، محله ها و مجاهدانش، ایماژ مجلس و قانون را پس از شکست پایتخت زنده نگه داشت. رشت و شبکه های گیلان، نیروهای شهری، دهقانان و پیوندهای قفقازی را به ظرفیت نظامی و تدارکاتی تبدیل کردند. اصفهان و نیروهای بختیاری حلقه دیگری
ساختند؛ قزوین به گره ی راه و تدارک بدل شد؛ قم و نجف مشروعیت مقاومت را در شبکه دینی و تلگرافی بازتولید کردند. اینبار، قدرت نه از یک مرکز، بلکه از گردش خبر، پول، فتوا، آذوقه، اسلحه و انسان میان شهرها جان گرفت.
در این شبکه، تلگراف فقط وسیله خبررسانی نبود؛ رشته عصبی ِ بدن سیاسی تازه بود. مطبوعات فقط حامل ایده نبودند؛ حافظه، زبان و تصویر مشترک می ساختند. بازار فقط نهاد اقتصادی نبود؛ امکان امتناع هماهنگ را فراهم می کرد. مسجد فقط مکان عبادت نبود؛ جایی برای خطابه، پناه و پیوند محله ها بود. انجمن فقط نامی اداری نبود؛ می توانست به تجمع موقت، استمرار و تقسیم وظیفه ببخشد. مشروطه در پیوند این فضاها و ابزارها زنده ماند، نه در یک قهرمان یا یک ساختمان.
فتح تهران و خلع محمدعلی شاه، مجلس را بازگرداند، اما پارادوکس دیرپای هر انقلاب را نیز آشکار کرد: نیرویی که برای شکستن اقتدار کهن به میدان آمده است، پس از پیروزی چگونه باید به نظم تبدیل شود، بی آنکه از سرچشمه های اجتماعی خود جدا شود؟ دولت جدید برای امنیت، مالیه و اداره کشور به تمرکز نیاز داشت؛ اما همین تمرکز به خلع سلاح بخشی از مجاهدان، برآمدن فرماندهان و رجال و محدود شدن بعضی شبکه های مستقل انجامید. سپس فشار روسیه، بحران خزانه و شکافهای داخلی،مجلس دوم را در برابر اولتیماتوم۱۹۱۱تنها گذاشت. نهادی که از توان جامعه زاده شده بود، وقتی از بخشی از شبکه های مولد خود فاصله گرفت، در لحظه ی خطر شکننده تر شد.
این سخن دعوت به بی دولتی نیست. اسپینوزا انسان را در جامعه قانونمند، آزادتر از انزوای بی پناه می داند. قانون، اداره و نهاد برای آزادی ضروری اند؛ اما فقط هنگامی که اقتدار ِ متراکم شده در بالا، پیوند خود را با توان ِ زنده ی پایین حفظ کند. نهاد آزاد، نهادی نیست که یکبار برای همیشه شکل درست خود را یافته باشد؛ نهادی است که راه نقد، مشارکت، بازنگری و ورود صداهای حذف شده را باز نگه دارد.
مشروطه هنوز چه می گوید؟
مشروطه نه قصه ساده پیروزی مردم است و نه روایت شکست محتوم آنان. آزادی های واقعی ساخت و حذف های واقعی نیز بر جا گذاشت. مجلس، قانون و پاسخ خواهی عمومی را ممکن کرد، اما نمایندگی را نابرابر سامان داد. سلطنت را محدود کرد، اما نتوانست به سرعت نیرویی مستقل برای اجرای قانون بسازد. شهرها را به هم پیوند زد، اما پس از پیروزی بخشی از قدرت دوباره در دست نخبگان و فرماندهان متمرکز شد. همین پیچیدگی است که مشروطه را از یادبودی موزه ای به مسئله ای زنده تبدیل می کند.
از منظر اسپینوزا، پرسش اصلی این نیست که چه کسی فرمان را امضا کرد؛ این است که چه روابطی امضای آن را ممکن و ناگزیر ساختند. مردم نیز نام موجودی یکپارچه و از پیش آماده نیستند. «مردم»در لحظه هایی ساخته می شوند که رنج های جدا از هم، زبان مشترک پیدا می کنند، ترس تقسیم می شود، امید شکل مادی
می گیرد، منابع گرد می آید و بدنها می آموزند در کنار یکدیگر اثری پدید آورند. چنین مردمی می توانند آزادکننده باشند، اما مصون از حذف، تعصب و تمرکز قدرت نیستند.آزادی نه ویژگی ذاتی جمعیت، بلکه کیفیت روابطی است که جمعیت می سازد و نهادهایی که برای نگهداری آن روابط بنا می کند.
سالروز فرمان مشروطیت، اگر فقط سالروز حرکت قلم مظفرالدین شاه باشد، تاریخ را دوباره از بالا روایت کرده ایم. باید صداهای پشت آن قلم را نیز شنید: صدای بسته شدن دری دکان ها، همهمه ی چادرهای اصناف، خواندن تلگراف ها، خطابه مسجدها، صدای پای مهاجران در راه قم، فریاد زنان ِ بی حق رأی، گرسنگی تبریز و گام اردوهایی که از گیلان و اصفهان به سوی تهران آمدند. فرمان مشروطیت را یک دست امضا کرد، اما دست های بی شماری آن را نوشتند.
و شاید تازه ترین معنای مشروطه همین باشد: آزادی چیزی نیست که قدرت به مردم ببخشد؛ آزادی نام توان مردمی است که می توانند با هم زندگی کنند، بر قدرت اثر بگذارند و نهادهایی بسازند که از آنان جدا نشود. فرمان خوب، آزادی را خلق نمی کند؛ آن را به رسمیت می شناسد. قانون خوب نیز آزادی را منجمد نمی کند؛ راه بازگشت توان مردم به درون نهاد را باز نگه می دارد.
مشروطه از منظر اسپینوزا؛ وقتی رنج های پراکنده به توان مشترک بدل شدند؛
نوراله اکبری
می گیرد، منابع گرد می آید و بدنها می آموزند در کنار یکدیگر اثری پدید آورند. ...
آدینه ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
نظر شما
سایر مطالب
مقایسه سیاست های نوسازی ایران عصر رضاشاهی و آمریت در تجدد اروپایی
دستنوشتهی پارسی در ژاپن، سندی که نادیده گرفته شد!
هجوم اعراب به ایران
شاهنامه و اسطوره شناسی تطبیقی علمی
چهار رکن و چهار اساس «آینده روشن برای ایران» از منظر تقی زاده
در باب رهبری در تاریخ
در تکاپوی ترسیم هویت ایرانی؛
دواخانه شورین! اصلاح قانون اساسی و انحلال سلطنت قاجار
تخته قاپوی عشایر
«مراد اریه» پدر کاشی و سرامیک ایران